تبليغاتX
 به سراغم بیا که سخت تنهایم!

نظر یادت نره...............

  سلام دوستای گلم.

خوب حالا وقتشه بریم سر خودمون

می خوام یه تغییراتی به وبلاگم بدم.

می خوام از خودم بنویسم از خاطرات عاشقیم از عشقم که رفت و....

هرکی موافقه دستا بالا

نظر بدید که اگر زیاد بود کارمو شروع کنم.

بازم از همتون ممنونم که بهم سر می زنید

 

                                                   قربونتون:فاطمه


 

نوشته شده توسط فاطمه در ساعت 3:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


           


 

نوشته شده توسط فاطمه در ساعت 11:0 بعد از ظهر موضوع دوستت دارم!!! | لینک ثابت


 

خانمی‌ از منزل‌ خارج‌ شد

و در جلوی‌ در حیاط با سه‌ پیرمرد مواجه‌ شد.

 زن‌ گفت‌: شماها رانمی‌شناسم‌ ولی‌ باید گرسنه‌ باشید.

 لطفا به‌ داخل‌ بیایید و چیزی‌ بخورید.

 پیرمردان‌ پرسیدند: آیا شوهرت‌منزل‌ است‌؟

 زن‌ گفت‌: خیر، سركار است‌.

آنها گفتند: ما نمی‌توانیم‌ داخل‌ شویم‌.

 بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌

همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برایش‌ تعریف‌ كرد.

 مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌.

سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمایی‌ كرد ولی‌ آنها گفتند:

ما نمی‌توانیم‌با هم‌ داخل‌ شویم‌.

زن‌ علت‌ را پرسید و یكی‌ از آنها توضیح‌ داد كه‌:

 اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ یكی‌ دیگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌:

 او موفقیت‌ و دیگری‌ عشق‌ است‌.

حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در میان‌بگذار

 و تصمیم‌ بگیرید طالب‌ كدامیك‌ از ما هستید!

 زن‌ ماجرا را برای‌ شوهرش‌ تعریف‌ كرد.

شوهر كه‌بسیار خوشحال‌ شده‌ بود با هیجان‌ خاص‌ گفت‌:

 بیا ثروت‌ را دعوت‌ كنیم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارایی‌نماییم‌.

اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزیزم‌ چرا موفقیت‌ را نپذیریم‌!

در این‌ میان‌ دخترشان‌ كه‌ تا این‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوی‌ آنها بود گفت‌:

بهتر نیست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنیم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنیم‌؟

 سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌:

بیا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهیم‌،

 برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌،

سپس‌ زن‌ نزد پیرمردان‌ رفت‌ و پرسید كدامیك‌ از شما عشق‌ هستید؟

 لطفا داخل‌ شوید ومهمان‌ ما باشید

 در این‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد.

 سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وی‌ را همراهی‌ كردند.

 زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقیت‌ و ثروت‌ گفت‌:

من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌!

 دراین‌ بین‌ عشق‌ گفت‌:

 اگر شما ثروت‌ یا موفقیت‌ را دعوت‌ می‌كردید

 دو نفر از ما مجبور بودند تا بیرون‌منتظر بمانند

 اما زمانی‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كردید،

هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نیز همراه‌ من‌ می‌آیند.

هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقیت‌ نیز حضور دارد


 

نوشته شده توسط فاطمه در ساعت 10:55 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

 

در رویاهایم دیدم كه با خدا گفتگو می كنم
خدا پرسید پس تو میخواهی با من گفتگو كنی؟

من در پاسخش گفتم:

اگر وقت دارید. خدا خندید و گفت وقت من بی نهایت است.

 در ذهنت چیست كه می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟

 خدا پاسخ داد: كودكی شان.

اینكه آنها از كودكی شان خسته می شوند

 و عجله دارند زود بزرگ شوند

 و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو می كنند كه كودك باشند...

اینكه آنها سلامتی شان را از دست می دهند تا پول بدست آورند

 و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی شان را بدست آورند

 اینكه با اضطراب به آینده نگاه می كنند

 و حال را فراموش می كنند

 و بنابراین نه در حال زندگی می كنند نه در آینده

اینكه آنها به گونه ای زندگی میكنند كه گویی هرگز نمی میرند

 و به گونه‌ای می میرند كه گویی هرگز زندگی نكرده‌اند...


 

نوشته شده توسط فاطمه در ساعت 10:51 بعد از ظهر موضوع عاشقانه های من | لینک ثابت


عشق

                   

پرسید : عشق چیست ؟

گفتم : آتش

گفت : آن را دیده ای ؟

گفتم : نه

در آن سوخته ام !

 


 

نوشته شده توسط فاطمه در ساعت 6:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


میرمو میمیرم.....

          


 

نوشته شده توسط فاطمه در ساعت 6:28 بعد از ظهر موضوع دوستت دارم!!! | لینک ثابت


ss

             


 

نوشته شده توسط فاطمه در ساعت 6:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


love

                     

 

میخوام با نگام بگم چقدر دوست دارم اما زبونم حسودی میکنه و زودتر میگه دوست دارم.

همیشه نگاهی راباور کن که وقتی از اون دور شدی در انتظار باشه .

اگه با تو بودن اشتباهه ، اگه تورو خواستن اشتباهه ، اگه عاشق تو بودن استباهه ،اکه برای تو مردن اشتباهه ، پس تو قشنگترین اشتباه زندگیمی.

عشق از دوستی پرسید فرق من و تو چیه ؟ دوستی جواب داد : من آدما رو با سلام آشنا میکنم تو نگاه ،من اونا رو با دروغ جدا میکنم تو با مرگ!

نخی که داخله شمعه از شمع پرسید چرا وقتی من میسوزم تو آب میشی ؟ شمع گفت وقتی میبینی یکی که تو قلبت داره میسوزه مگه میشه گریه نکنی.  


 

نوشته شده توسط فاطمه در ساعت 6:22 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


i love u

 

 

 

I Love You
With my every breath
With all I have left
From the deepest depths
Of my heart,
I love you
With all of my strength,
With a thousand miles' length
Every thought I think
I think that
I love you
For the length of forever
As long as we're together
Through good and bad weather
For always
, I love you
When no one is there
When you think no one cares
When love seems too rare
Remember
, I love you
When everything's gone
When all has withdrawn
When hopelessness dawns
Don't forget
, I love you
When you fall down
When your dreams come unwound
When hope can't be found
Be happy,
I love you
When you make mistakes
When you're filled with hate
When you're old and gray
Even then,
I'll love you
Until the very end of days
Until God takes my breath away
Until death separates our ways
Even after then
, I'll love you

 


 

نوشته شده توسط فاطمه در ساعت 6:10 بعد از ظهر موضوع دوستت دارم!!! | لینک ثابت


غم عشق

               

               غم


 

نوشته شده توسط فاطمه در ساعت 5:57 بعد از ظهر موضوع عاشقانه های من | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting